شازده کوچولو همینجوری سلام کرد.مار گفت: «سلام.»شازده کوچولو…


شازده کوچولو همینجوری سلام کرد.
مار گفت: «سلام.»
شازده کوچولو پرسید: «رو چه سیّاره‌ای پایین آمده‌ام؟»
مار جواب داد: «رو زمین تو قارهٔ آفریقا.»
– «عجب! پس رو زمین انسان بهم نمی‌رسد؟»
مار گفت: «اینجا کویر است. تو کویر کسی زندگی نمی‌کند. زمین بسیار وسیع است.»
شازده کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: «به خودم می‌گویم ستاره‌ها واسه این روشنند که هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!… اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است… امّا چقدر دور است.»
مار گفت: «قشنگ است. اینجا آمده‌ای چکار؟»
شازده کوچولو گفت: «با یک گل بگومگویم شده.»
مار گفت: «عجب!»
و هردوشان خاموش ماندند.
دست آخر شازده کوچولو درآمد که: «آدم‏ها کجاند؟ آدم تو کویر یک خورده احساس تنهایی می‌کند.»
مار گفت: «پیش آدم‏ها هم احساس تنهایی می‌کنی.»

📚 شازده كوچولو
👤 آنتوان دو سنت‌اگزوپری

Join → @Aparat_Tv 📺


AparatTv